تبليغاتX
جوانی بدونِ جوانی


خدای من! این جا انگاری خیلی وقت هست که خاک گرفته! چوب خط غیبت هام پر شده دیگر!

پریروز باز هم زهرا رو دیدم. این بار در محوطه ی دانشگاه. کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم. زهرا وقتی دید که من و عمه خانومش در مورد یه لیلای دیگه هم صحبت می کنیم، گفت: چقد لیلا هست! من چجوری یادم نگه دارم! گفتم: زهرایی یادت نگه دار که من لیلای چاقم و اون لیلای لاغر! کلی خندیدیم. مهدیه: ائه؟ لیلا؟ تو چاقی؟! - هستم!

آدمی یک وقت هایی دارد که از ته دل آرزو می کند: «کاشکی منم شاعر بودم!» دنیای شاعرانگی (؟) دنیای زیباییست و حسرت و غبطه ای دارد برای آن ها که شهروندش نیستند. باز هم اما جای شکر دارد که بیشتر ما می توانیم  فکر کنیم، شعر بخوانیم، دوستش داشته و لذت ببریم! حتی می توان با زبان شاعران سخن گفت_ و چه نیکو نعمتی!

با افتخار شما را در لذت خواندن این دو شعر زیبا شریک می کنم.


تمام کوچه های شهر را

می پیچم دور خودم.

گرمت نمی شوم.

امسالِ سردیست.

پنجره ای که بر زخم هایم بسته ای،

باز است.

آتشی به پا کن؛

هیزم اگر نیست،

استخوان های من خشک است.

می خواهم تا دیر نشده،

دامنت را بگیرم.


                                                       * * * * *


دارم نام تو را

- میان دست و دهان -

برای شال گردنم،

زمزمه می کنم.

پس چرا

جمله ای که باید برایت بنویسم نمی آید؟

هیچ تلنگری به پشت در نمی زند؛

نه صدای دور همسایه،

نه سوز نزدیک باد،

به درد دردم نمی خورد.

دیگر،

قرص ماه هم درد مرا تسکین نمی دهد.

این جا که منم،

هوا سرد است.

دلم را گذاشته ام سر ِ دست،

و می وزم از هر سو که تو بخواهی...

تا روی نوشته هایم،

مهر استکان چای تلخ بزنی.


- شعر ها از: هادی مومنی. قبل تر ها از شعرهای این شاعر در این پست نوشته بودم.


+ تاریـــــــخ یکشنبه هجدهم دی 1390 ساعــــت 22:23نویــــسنده فوسیس |


امروز بازهم برادر دوستم آمده بود دنبالش. بازهم تعارفم کرد که من را هم برسانند. تشکر کردم و گفتم می خواهم پیاده بروم. امتحان خراب شده بود و اعصاب من خراب تر. آرام اما بی قرار قدم برمی داشتم و فکر می کردم حتمن زهرا هم توی ماشین بود... . ماشینی کنار من پشت سر هم بوق می زد. دلم می خواست برگردم یک فحش حسابی بهش بدهم... تا صدایی از پشت سرم گفت: «لیلااااا؟» پدرم بود! انقدر خوشحال شدم از دیدنش_ حتی حوصله ی راه رفتن هم نداشتم! وقتی سوار ماشین شدم، پدرم گفت: «تو چرا برنمی گردی ببینی کیه، باهات چیکار داره؟» - «خب اگه قرار بود برگردم که الان اینجوری نگام نمی کردی از خوشحالی ِ قبولی تو این آزمون یادم بره چجوری امتحانمو خراب کردم!» - «ولی تو باید صدای بوق ماشین بابات رو بشناسی!» - «ببخشید نمی دونستم این بوق مختص ماشین شماست!» -«امتحان چطور بود؟» - «گفتم که خراب شد...» - «چرا؟» - «نمی دونم.. شد دیگه...» - «لیلا! انقد گشنمه ه ه!» - «مگه ناهار نخوردی بابا؟» - «نه» - «منم نخوردم» - «پس بریم خونه یه دلی از عزا دربیاریم!» خنده و بعد سکوتی که مثل همیشه تا خانه حاکم شد. بیشتر وقت ها دلگیر می شوم از این که چرا حرف مشترکی با پدر و مادرم ندارم که بزنم و چرا نقطه نظرهایمان، حتی اگر موافق هم باشد، معمولن روبروی هم قرار می گیرد و در نتیجه دوری و دوستی را بیشتر ترجیح می دهم. معمولن خوشبینانه به این نتیجه می رسم که این حد از ارتباط هم شاید از ایده آل ترین گفتگوهای بین نسلی باشد.

نمی دانم پدرم تا برسیم خانه به چه چیزی فکر کرد، اما من برگشتم پیش زهرا...

یک ماه پیش بود که برای اولین بار دیدمش. برادر زاده ی دوستم که حالا 5، 6 ساله است و قبل تر ها عمه اش داستان تلخی از چگونگی پا گذاشتنش به این دنیا برایم گفته بود. این که چطور با چشمان سالم به دنیا آمد و به خاطر سهل انگاری کادر بیمارستان در استفاده از دستگاه های مراقبت از نوزاد برای همیشه از نعمت دیدن محروم شد... .

سوار ماشینشان که شدم، عمه ی مهربانش مرا این طور به زهرا معرفی کرد: «زهرا این لیلاست. دوست من». من فقط نگاهش می کردم... کمی که گذشت، زهرا با ناراحتی گفت: «لیلا با من حرف نمی زنه...» عمه اش گفت: «دوستم این طوریه زهرا! خیلی حرف نمی زنه!» - «پس باید دکمه اش رو بزنم که حرف بزنه!» و با انگشت کوچکش دکمه ی فرضی روی پای مرا فشار داد. متأثر از واکنش خلاقانه اش، تنها صدایی که از دهانم درآمد جز این نبود: «آخی...» -«آخی که نشد حرف لیلا! فکر کنم دکمه ات رو اشتباه زدم! باید اون دکمه اصلیه رو پیدا کنم!» و با دستان کوچک پرتلاشش به کاوش دکمه مورد نظرش پرداخت... چرخش این جمله در ذهنم که «این بچه ی باهوش می تونست ببینه...» امکان دیگری جز تکرار همان تک کلمه، که شاید اینبار معنای دیگری داشت، برایم نگذاشته بود: «آخی...» - «بازم گفتی آخی؟!» با استیصال گفتم: «زهرا جان، من یکم کم حرفم! می خوای یه قراری بذاریم؟» -«باشه؟» - «قرارمون این باشه که تو حرف بزنی، من گوش کنم! باشه؟» با اکراه قبول کرد، اما دیگر حرفی نزد. و من در آن خاموشی انگار زیر چرخ آسیاب بودم... . دوستم با بیسکوئیتی که از کیفش درآورد، دوباره لبخند را به لب های زهرا برگرداند. فکر می کردم او حتمن باید گرایش کودک بخواند. من هیچوقت نمی توانم مثل او با بچه ها رفتار کنم. مخصوصن بچه هایی مثل زهرا... به وقتی فکر می کردم که می خواهد بزرگ شود، وقتی که می خواهد مستقل باشد، وقتی که می خواهد عاشق شود... همه اش با خودم می گفتم: کاش اینطور نمی شد، کاش اینطور نمی شد... خوشحال بودم که زهرا حداقل در خانواده ای بزرگ می شود که با مهر و محبت تمام نشدنی شان حمایتش می کنند تا بهتر بتواند کنار بیاید با وضعیت خاصش. فکر می کردم آیا پدر و مادرش هر روز با دیدن دختر کوچولوی زیبا و دوست داشتنی شان به همین ها فکر نمی کنند؟ باز هم یاد فلسفه ای افتاده بودم که نمود آن را در فیلم «اثر پروانه ای» دیده ام... .
خیلی زود و به اصرار از ماشینشان پیاده شدم و یک ساعت سردی را تا خانه پیاده آمدم_ می خواستم مجالی باشد برای مرور و پرداختن به افکار پریشان در حال گریزم.

+ تاریـــــــخ شنبه نوزدهم آذر 1390 ساعــــت 1:2نویــــسنده فوسیس |


چند روز پیش ها داشتم یک کتاب درسی می خواندم از لورا برک که یکی از پژوهشگران ممتاز رشته ی ما محسوب می شود. مطلبی در کتابش  به چشمم خورد که خیلی جالب بود_ نقل قولی از مادر نویسنده که در شب ازدواجش به او و همسرش گفته بود:

«من از زندگی شخصی و زناشویی خود یاد گرفتم که شما باید یک زندگی مشترک و یک زندگی جدا تشکیل دهید. شما باید برای یکدیگر وقت و فضای کافی تأمین کنید و حامی هم باشید تا به هویت خودتان قوام بخشیده و نحوه ی ابراز وجود خود را محکم کنید.

مهم ترین عنصر در رابطه ی شما، باید احترام متقابل باشد».

بی اختیار یاد دوست خوبم، جناب گلریز، افتادم که اوایل همین ماه پیمان عشق و دوستی با یکی دیگر از دوستان خوبم بستند. خیلی دلم می خواست در پست ویژه ای تبریک صمیمانه ام را بابت ازدواجشان بهشان بگویم.

این توصیه ی فوق العاده با آهنگی که خیلی دوستش دارم، شاید بتواند تبریک وِیژه ای باشد. و نشان دهنده ی بهترین آرزوهایم برایشان.

آهنگ «اگه یه روز» از فرامرز اصلانی.


- ادامه ی مطلب پست مجزایی ست. لطفن جدا جدا بخوانید.


ادامه مطلب
+ تاریـــــــخ دوشنبه سی ام آبان 1390 ساعــــت 23:0نویــــسنده فوسیس |